کتاب بی عرضه

کتاب بی عرضه


بی عرضه
نویسندگان :
ناشر : سایت امیریه
سال چاپ :
زبان : فارسی
تعداد صفحات :3

متن این داستان را همچنین می توانید در ادامه مطلب بخوانید .

چند روز پیش، خانم یولیا واسیلی یونا، معلم سر خانه ی بچه ها را به اتاق کارم دعوت کردم. قرار بود با او تسویه حساب کنم. گفتم: بفرمایید بنشینید یولیا واسیلی یونا! بیایید حساب و کتابمان را روشن کنیم… لابد به پول هم احتیاج دارید اما ماشاالله آنقدر اهل تعارف… هستید که به روی مبارکتان نمی آورید … خوب … قرارمان با شما ماهی ٣٠ روبل.
- نخیر ۴٠ روبل...!
- نه، قرارمان ٣٠ روبل بود … من یادداشت کرده ام … به مربی های بچه ها همیشه ٣٠ روبل می دادم … خوب … دو ماه کار کرده اید...!
- دو ماه و پنج روز ...!
- درست دو ماه … من یادداشت کرده ام … بنابراین جمع طلب شما می شود ۶٠ روبل … کسر می شود ٩ روز بابت تعطیلات یكشنبه … شما… که روزهای یكشنبه با کولیا کار نمی كردید … جز استراحت و گردش که کاری نداشتید … و سه روز تعطیلات عید… !
چهره ی یولیا واسیلی یونا ناگهان سرخ شد، به والان پیراهن خود دست برد و چندین بار تكانش داد اما … اما لام تا کام نگفت.
- بله ، ٣ روز هم تعطیلات عید … به عبارتی کسر می شود ١٢ روز … ۴ روز هم که کولیا ناخوش و بستری بود… که در این چهار روز فقط با واریا کار کردید … ٣ روز هم گرفتار درد دندان بودید که با کسب اجازه از زنم ، نصف روز یعنی بعد از ظهرها با بچه ها کار کردید … ١٢ و ٧ می شود ١٩روز … ۶٠ منهای ١٩ ، باقی میماند ۴١ روبل … هوم … درست است؟
چشم چپ یولیا واسیلی یونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزید ، با حالت عصبی سرفه ای کرد و آب بینی اش را بالا آشید. اما … لام تا کام نگفت...!
- در ضمن، شب سال نو ، یك فنجان چایخوری با نعلبكی اش از دستتان افتاد و خرد شد… پس کسر میشود ٢ روبل دیگر بابت فنجان … البته فنجانمان بیش از اینها می ارزید، یادگار خانوادگی بود اما … بگذریم! بقول معروف: آب که از سر گذشت چه یك نی ، چه صد نی … گذشته از اینها ، روزی به علت عدم مراقبت شما ، کولیا از درخت بالا رفت و کتش پاره شد … اینهم ١٠ روبل دیگر … و باز به علت بی توجهی شما ، کلفت سابقمان کفشهای واریا را دزدید … شما باید مراقب همه چیز باشید ، بابت همین چیزهاست که حقوق میگیرید. بگذریم … کسر میشود ۵ روبل دیگر … دهم ژانویه مبلغ ١٠ روبل به شما داده بودم...!
به نجوا گفت :
- من که از شما پولی نگرفته ام...!
- من که بیخودی اینجا یادداشت نمی کنم...!
- بسیار خوب … باشد …  ۴١ منهای ٢٧ باقی می ماند ١۴ .
این بار هر دو چشم یولیا واسیلی یونا از اشك پر شد … قطره های درشت عرق ، بینی دراز و خوش ترکیبش را پوشاند. دخترك بینوا! با صدایی که می لرزید گفت: من فقط یك دفعه آنهم از خانمتان پول گرفتم … فقط همین … پول دیگری نگرفته ام...
- راست می گویید ؟ … می بینید ؟ این یكی را یادداشت نكرده بودم … پس ١۴ منهای ٣ میشود ١١ … بفرمایید اینهم ١١ روبل طلبتان! این ٣روبل ، اینهم دو اسكناس ٣ روبلی دیگر … و اینهم دو اسكناس ١ روبلی … جمعاً ١١ روبل … بفرمایید!
و 11 روبل  را به طرف او دراز کردم. اسكناس ها را گرفت ، آنها را با انگشتهای لرزانش در جیب پیراهن گذاشت و زیر لب گفت:
- مرسی.
از جایم جهیدم و همانجا ، در اتاق ، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب، پر شده بود. پرسیدم: بابت چه ؟ « مرسی » !!
- بابت پول...!
- چرا ؟ « مرسی » !!! آخر من که سرتان کلاه گذاشتم! لعنت بر شیطان ، غارتتان کرده ام! علناً دزدی کرده ام!
- پیش از این، هر جا کار کردم ، همین را هم از من مضایقه می کردند!
- مضایقه می کردند ؟ هیچ جای تعجب نیست! ببینید ، تا حالا با شما شوخی می كردم ، قصد داشتم درس تلخی به شما بدهم … هشتاد روبل طلبتان را می دهم … همه اش توی آن پاکتی است که ملاحظه اش می كنید! اما حیف آدم نیست که اینقدر بی دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نمیكنید؟ چرا سكوت میكنید؟ در دنیای ما چطور ممكن است انسان ، تلخ زبانی بلد نباشد؟ چطور ممكن است اینقدر بی عرضه باشد؟!
به تلخی لبخند زد. در چهره اش خواندم: «آره ، ممكن است».
بخاطر درس تلخی که به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حیرت فراوانش ، ٨٠ روبل طلبش را پرداختم. با حجب و کمروئی ، تشكر کرد و از در بیرون رفت … به پشت سر او نگریستم و با خود فكر کردم: «در دنیای ما ، قوی بودن و زور گفتن، چه سهل و ساده است.»


نظرات کاربران