سراب جایی ست همین نزدیکی


امید سیف پناهی نویسنده : امید سیف پناهی
تعداد بازدید :2117
سراب جایی ست همین نزدیکی


گفت: می خاهم باهاش بروم و هیچوقت برنمی گردم.

گفتم:برمی گردی.

گفت: همه اینها دروغه. من همه چیز رو دیدم با چشم های خودم.حالا می بینی که برگشتم.بهش می گن سراب . از اینجا زیاد دور نیست. وسط یک نخلستان بزرگ با نخل های پیر و غبار گرفته.آنجا هم آدم هست.همه ی آدمهایی که هیچوقت برنگشتن!روی زمینش پراست از این چشم ها.هرکدام را که بخاهی می توانی برداری . اصلن هرچندتایی که خاستی ! هررنگی که دلت خاست. یعنی نه هر رنگی ،سبز هست ،آبی هم هست . همین دوتا!!

وقتی که بروی فراموش می کنی همه چیز را .بس که آنجا قشنگ است!!می توانی آنجا که رفتی خودت باشی و هرجور که خاستی زندگی کنی...! ولی من دلم می خاهد بنشینم فقط و خیره آن چشم هایی بشوم که حالا توی دست هامند ! بگیر یکی شان را. امانت پیشت باشد.چون تو قدرشان را میدانی!!

مادرش بی بی می گفت، این چند روزه روبروی خانه شان توی ویرانه ی کنار نخلستان هر غروب جغدی صدا میکرده و او فهمیده که اتفاق  شومی می افتد!!و یکی از همان غروب ها بود که تا آرام بشود عبدو به آب زده بود. می گفتند که همه ی گرفتاریهای خانه ی خالو بخاطر اینهاست!!سر زا رفتن دختر خالو!نیمه شب آتش گرفتن خانه شان و حالا دیوانه شدن عبدو!!عزیز می گفت: اینها همه اش خشم دریاست.تا آنها را نگیرد خشمش فرو نمی نشیند!خدا بهمان رحم کند..و من می دیدم که عزیز شب ها رو به ماه چنگ می انداخت سینه اش را و چیزی زمزمه می کرد زیر لب!

من هم دیده بودم که چطور سرگردان همه جا را می گشت سراغ چشم هاش و می گفت که اگر پیداشان نکند سیاه می کند روز و شب همه را !توی خاب هم مثل آن غروب خسته و بی حال بود .

من تنها کسی بودم که همراه عبدو آن غروب دیده بودمش .  هیبتش را ،آن هم از پشت سر!و شلال موهاش پیدا بود که تا گودی کمرش می رسید!رو به دریا دور می شد.خسته و بی حال . از راه رفتنش پیدا بود.. شلیته ی سبز و بلندش روی زمین کشیده می شد و من هم دلم می خاست مثل عبدو ببینم چهره اش را و آن چشم ها را که رنگ زلال دریا بود. اینها را همه عبدو گفته بود . گفته بود از چشم های آبی زلالی که رگه هایی سبز و خاکستری تویشان دویده!!

می گفت که اصلن دوست دارد سنگ شود و آنجا بماند، برای همیشه.تا شاید بار دیگر بیاید و او بتواند که ببیندش!!

باران می بارید. شدید و بی وقفه!و قطره ها با سرگردانی به هر جهتی می رفتند!صدایش زدم اما صدایم توی صدای موج ها گم می شد!طوفانی شدن دریا هم حتمن بخاطر این کار عبدو بود.

تنها کورسوی فانوس من هم بالاخره خاموش شد ولی برنگشته بود هنوز عبدو!کشیده شدم به عقب ، شبی که پدر به آب زدو برنگشت.حتا نشانی از او!!عزیز می گفت: همیشه این موعد می آید.اوایل تابستان. جهنم هر سال. کسی را می برد با خودش و مدتی که بگذرد پس می دهد جنازه اش را!!و می گفت که عبدو کفر کرده است با این کارش!!

گفتم: دیوانه نشو عبدو.پسشان بده !تو که نمی خای بیشتر از این اذیت شی...

گفت: درست رنگ آن چشم هااند.اصلن خودشانند. این ها همان چشم ها اند. جاشان گذاشته بود توی ویرانه کنار نخلستان!!نزدیکش که شدم مشت کرد دستش را. آدم هوس می کرد توی دست بگیردشان!بی بی می گفت: نفرینمان کرده ،از آنوقت تا حالا آب خوش از گلویمان پایین نرفته!می گفت: اگر کسی بخاهد آزارش دهد آنقدر شب ها می کشاندش به ساحل تا بالاخره گم شود توی آن موج ها و دست آخر هم به آن موج ها می سپارد تا برش گردانند!!

هر وقت خیال رفتن پیش پیر خالو به سرم می افتاد موهای تنم راست می شدند!!دیده بودمش با آن ریش های بلند و تنک اش، و جای سبیل تراشیده شده اش وقتی که همراه عبدو رفته بودم!

طاقباز روی زمین دراز کشید عبدو. و من خیره لب های پیر خالو شدم که بی صدا می جنبیدند!تن عبدو برهنه بود.مثل وقتیکه از مادر زاییده شده بود!تنها لنگی به کمرش بسته بود عبدو و لابد توی تاریکی ذهنش هنوز هم به او فکر می کرد!

گفت: می خاهم ببینمش ،حتا یکبار هم که شده !برای همین پس نمی دهم اینها را تا ببینمش.خیره شدم توی چشم های درخشانش و من هم برای اولین بار ترسیدم ازش . موهای سیاه و زبر کله اش را تراشیده بودند.خندید و ردیف دندان های سفید و بزرگش نمایان شد!شک نداشتند که دیوانه شده است عبدو!!به هر کسی که کنارش می رفت فحش می داد و همانطور دور می شد!و من دیده بودم دست ممدو برادرش را که چطور گازش گرفته و تا مغز استخان برده بودش!دستش را باز کرد می درخشیدند کف دستش آن دانه های آبی شفاف!!

انگار دو قطره آب که از دل دریا چکیده باشند!!دستم را بی اختیار پیش بردم.مشت کرد دستش را... گفت: اینها طلسمن!تو که نمیخای طلسم شی؟؟؟خون روی شانه اش نشت کرده بود روی دشداشه گشادش.بوی تنش می آمد!مثل همیشه!حالا ولی بیش تر و زننده تر!!!

کبودی هایی که گله به گله روی تنش لک انداخته بود حالاداشت صورتش را می گرفت کم کم !!

به پشت دراز کشید عبدو.دستش را کشید روی بازو ها و شانه هایش!دست های سفید پیر خالو که همه یقین داشتند می توانند هر دردی را از تن بیرون بکشانند روی تن سیاه و براق عبدو نگاه را به خودش میدوخت!!گفت: همینجاست..پیداش کردم!!و محکم پس گردن عبدو را گرفت و چندبار تیغ را کشید پس گردنش!!!عبدو ناله زد و فحش داد!به همه چیز و همه کس!حالا من هم ترسیده بودم از عبدو!از هیبتش واز آن تن ورم کرده و آماسیده اش!!!خون راه گرفته بود روی تنش! چهار شیار براق خون پشتش کشیده شده و گم می شدند زیر لنگی که به کمرش بسته بود!!!

مثل دیوانه ها بود عبدو.دعا های بی بی که پیر خالو برایش می نوشت و شبانه بی بی توی قبرستان پای چارتاقی ها خاک می کرد تاثیر نمی گذاشتند دیگر!

حالش بدتر هم شده بود. آخرین بار که دیدمش توی ساحل کنار آن ویرانه بود!گفت: همین جا پیداشان کردم!توی همین ویرانه!!

من از دور خیره ی جاشو ها بودم که مثل موریانه می آمدند و می رفتند!

گفت:شب ها اینجا می آیم.چیزی می کشاندم اینجا!دست خودم نیست. انگار کسی توی گوشم جیغ می زند و صداش می پیچد تو سرم!اینجا که می آیم آرامم.دیگر نمی شنوم آن صدا را!گفت:گم نکنی آن امانت را!

یادم افتاد شبی که عبدو پیداشان کرده بود ماه گرفته می شد و هر لحظه سیاهی ها بیشتر لک می انداختند توی صورت ماه..

دریا عبدو را قی کرده بود توی مرداب پشت باتلاق. کنار نیزار با آن صورت لهیده و خونین و بوی گندی که همه جا را گرفته بود. یکی از جاشوها پیداش کرده بود. ممدو تا کمر فرو رفته بود توی آب. بالا تنه برهنه اش روی آب چروک بر می داشت ..تن کبود و ورم کرده اش پای نی ها به پشت افتاده بود و آنقدر ورم کرده بود صورتش که تنها لب های کلفتش را می شد شناخت که همیشه انگار می گفتند"تو"!!

پیر خالو همیشه می گفت:کار خودش بوده، هنوز هم رهامان نمی گذارد.حتمن حالا هم کسی آزارش می دهد!!اینجا که می آیم آرام میگیرم جای همیشگی عبدو و همیشه دلم می خاهد تنها باشم تا بتوانم لحظه ای توی مشتم نگاهش بیاندازم! زخم ها پشت گردنم را می سوزانند هنوز هم!دستم را باز می کنم . لابلای لک ها می درخشد! از صبح تا حالا یکدم باد می آید و همراهش صدای دیوانه وار دریا!پاهام را برهنه می کنم!خاک ساحل نرم است و داغ!به پهنای خاکستری آب خیره می شوم. موج ها بی قرار می آیند...!


نوشته شیما محمودی

آذر 1387

نظرات کاربران